تبليغاتX
دوست
فاطمه عليها سلام را به اين سبب زهرا ناميدند كه چون در محراب خود به عبادت مي ايستاد

نور او اهل اسمان را روشني مي بخشيد

چنان كه ستارگان اسمان
اهل زمين را روشني ميدهند

 
+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 15:48 توسط تک درخت |

او زني خردمند و دين دار و ارز بزرگان عجم بود . مادر امام موسي بن جعفر به فرزند خويش پيشنهاد كرد كه با اين كنيز ازدواج كند و چنين گفت:
من هرگز كنيزي بهتر از او نديدم. يقين دارم كه خداوند نسل او را پاك سازد.
هنگامي كه امام رضا را به دنيا اورد او را طاهره ناميدند.
نام اصلي او تكتم بود.حميده مادر موسي بن جعفر(ع) مي گفت: وقتي اين كنيز را خريدم پيامبر خدا به خوابم امد و فرمود:اين كنيز براي فرزندت موسي است. من كنيز را به فرزندم بخشيدم.
براي امام هشتم نام هاي ديگري از قبيل نجمه و اروي و سكن و سمان نيز نوشته اند.

گر چه خيزران از برترين نمونه هاي يك زن است اما بهترين اسوه  زنان فاطمه است كه شهادت ايشان نزديك است . در مطالب بعدي از اين بانو هم سخناني به ميان مي اورم. 
ان شائ الله
 
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 20:47 توسط تک درخت |

عهديست كه بسته ايم برميخيزيم

با ان كه شكسته ايم برميخيزيم

هر وقت كه نام عشق را مي خوانند

هر جا كه نشسته ايم برميخيزيم

هادي فردوسي(از كتاب شكوفه ها - مجموعه شعر هاي خوانده شده توسط شاعران معاصر در خدمت رهبر)
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 5:0 توسط تک درخت |

ان روز حسين يكصدا زينب بود

ايينه ي غيرت خدا زينب بود

زينب زينب زينب زينب زينب

ان روز تمام كربلا زينب بود

                                    جليل صفر بيگي
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 13:14 توسط تک درخت |

بعضي از كتاب ها براي ما قصه مي گويند تا بخوابيم و بعضي قصه مي گويند تا بيدار شويم.
بعضي از كتاب ها به پدر و مادر خود احترام مي گذارند و بعضي رحتي اسمي هم از پدر و مادر خود هم نمي برند.
بعضي از كتاب ها هر چه دارند از ديگران گرفته اند و بعضي از كتاب ها هر چه دارند به ديگران مي بخشند.
بعضي از كتاب ها پيش از تولد مي ميرند و بعضي تا ابد زنده هستند...
به مناسبت نمايشگاه كتاب تهران يكي از كتاب هايي كه به شما پيشنهاد مي كنم كتاب بي بال پريدن از قيصر امين پور از نشر افق است كه متن بالا گرفته شده از همين كتاب است.
 
+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 19:28 توسط تک درخت |

هر چند عاشقان قديمي
از روزگار پيشين تا حال
از درس و مدرسه
از قيل و قال
بيزار بوده اند
اما اعجاز ما همين است
ما عشق را به مدرسه برده ايم
  (قيصر امين پور)
 
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 18:48 توسط تک درخت |

once a time there was an eagle that was living on the top of a snowy mountain . it always bothered an old goat that was living in a dark cave near that mountain . one day the goat desided to go to eagles nest to take revenge , when it reached the top of the mountain thre was nothing just a big white egg that belonged to that eagle . the goat took the egg to its cave secretly . it took care of the egg for a long time .once the egg broke and the small gray chicken came out . it always lived with the goat and gradually grew . one day it came out of the cave and saw a big eagle in the blue sky .it said to itself what a big bird it is ,how powerfull it is. but it never knew that it was an eagle ,too . so it always lived as a chicken and never could fly .
humans are as same as this story if there was not s.b to say their talent to them they would not grow and they would live during theirlife as a baby and they cant fly to the good things.
+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 5:55 توسط تک درخت |

در پيش دبستاني كه بودم مدرسه ام تا كلاس پنجم دبستان شاگرد داشت. من ظهر ها به دلايلي دير تر از
هم كلاسي هاي خود به خانه ميرفتم و ان كلاس پنجمي ها هم.در حياط ما حوض كوچكي با ماهي هاي قرمزي
وجودداشت يك روز يكي از ماهي ها مرد و ان ها ان را به كلاس خود بردند و با چاقو شكمش را بريدند و درونش را
نگاه كردند . من هم از پشت پنجره ان ها را تماشا مي كردم ولي ماهي را نميديدم از ان وقت تا حال حسرت
تشريح يك ماهي سرخ بر دلم مانده....
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 5:58 توسط تک درخت |

ارزوهاي كودكي هايم:

1-به زيرزمين خانه ي عمه ام بروم

2-كتاب هاي تميز توي كتابخوانه ي خواهرم را بخوانم

3-دفتر چه خاطرات خواهرم را بخوانم

4-كتاب مد لباس مامان بزرگم را نگاه كنم

5-به ويترين كمد دختر عمه ام دست بزنم

6-موشي مثل الكساندر بودم و هر روز سفر كنم.

7-شكم مرغ و ماهي را نگاه كنم

و خيلي ارزو هاي دست نيافتني ديگر كه وقتي الان به ان ها فكر مي كنم غرق سادگي دوران كودكي ام ميشوم

و حالا چند ارزوي اكنونم كه شايد منشا همان ارزوها باشد البته گفته باشم به غير از ارزوهاي معنوي ام

1-كتابخوانه اي به حجم يك ميليارد كتاب داشتم و هر روز انها را عوض مي كردند

2-سفري به زير زمين داشته باشم

3-در اداره ي اطلاعات كار كنم وراز ورمز هاي كشورم را بدانم

4-ماهي يك بار به يك سفر افريقا بروم

5-بدن يك انسان را تشريح كنم و...

سالها بعد كه يك پزشك افريقايي شدم و كاركنان اداره ي اطلاعاتشان را درمان كردم و هر از گاهي سري به

خانه ي زير زمينم مي زدم به داشتن اين ارزو ها خنده ام ميگريد

حالا اگه دوست داشتين ارزوهاي بچگي يا الانتان را بنويسيد.
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 6:28 توسط تک درخت |