خورشیدترین حادثه ها در تو درخشید
بر دوست همان روز که با حنجره ی خون
گفتی تو(بلی)کرب و بلا در تو درخشید![]()
شد کرب و بلا کعبه ی تو حج تو مقبول
گفتی توچو لبیک بلا در تو درخشید
ای معجزه ی سرخ به ایثار تو سوگند
تو خون خدایی که خدا در تو درخشید
یا نامه ای از کبوتر بام تو بود
هر قطره حکایتی شگرف از لب تو
هر دانه ی برف حرفی از نام تو بود
قیصر امین پور
روزهای برفی تان خوش
سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها
از همین روز همین لحظه همین دم عیدند
یا صاحب الزمان
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود:ایست
باد را فرمود :باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
زنده یاد قیصر امین پور...![]()